حرف هاي دل من
مطالب زيبا و جذاب
همیشه از وقتی کوچولو بودم آخر هفته ها رو دوست داشتم وقتی همه ی خواهرا دور همه جمع میشدیم وقتی خونمون پر میشد از صدای جیغ و بازی بچه ها یی که بعضی هاشون هم سن خودتن و بهت میگن خاله! مشاعر ه های قشنگ که با حضور بابا جذاب تر میشه و آخر هم هممون رو میبره! خوردن عصرونه دست جمعی تو غروب جمعه نون و پنیر و سبزی رو ایوون قشنگ خونمون! سبزی که همون لحظه از باغچه چیده باشی! خیلی حس نابیه آدمو تو خلسه میبره وقتی همه ی خونوادت یه جا جمع باشن بهتون خوش بگذره و این فقط از صدقه سری فرزند آخر خونه بودن نصیب من میشه و این حس بس گواراس به وجودمان خدایا شکرت به خاطر این همه نعمت قشنگ یه جایی این بیت شعر نوشته بود:غروب جمعه و پاییز چه ترکیب غم انگیزی اما من با حس خوب الانم میگم غروب جمعه و پاییز چه ترکیب دل انگیزی پ.ن:امروز با یه حال عجیبی از خواب پا شدم با یه ترس گنگ فکر کردم شاید خواب بدی دیده باشم اما هرچی به مخمان تکان دادیم چیزی ازش تراوش نکرد! عاشقت بودم ...یادت هست؟... گفتم که دوستت دارم...گفتی که کوچکی برای دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت عاشقت هستم... ******************************************** پ.ن:یکی از بچه ها کامنت گذاشته بود در مورد پی نوشت پست قبلی که ربطی به جوون بودن و پزشک بودن اون جوون نداره درست اما وقتی بشنوی یه جوون 22 ساله که کلی آرزو داشته امید به آینده داشته رویاهای قشنگی داشته تو کشور غریب دلتنگ خونواده میخواسته دکتر شه بیاد کشور خودش خب آدم دلش میسوزه تا بگن یه پیر مرد 70 ساله اینطوری شد درسته بازم ناراحت میشیم اما دلمون اونقدری که واسه اون جوونه ریش میشه واسه پیرمرده طوری میشه؟ پیش خودمون میگیم خدا شفاش بده اما عمر خودشو کرده من که اینطوریم البته شاید به مذاق بعضی بچه ها خوش نیاد مثلا مداد قشنگم! از پشت میله های قفس امروز با مرغکی به گفت و شنود بودم من یک غزل به زمزمه میخواندم او یک غزل به چهچه سر میداد در اوج همدلی و هم آهنگی او گوشه ای ز پرده ی غم میخواند من پرده ای ز گوشه ی دلتنگی پ.ن:بچه ها میخوام ازتون یه خواهشی کنم یه پسر 22 ساله ای الان تو کماست حالا به هر دلیلی که این اتفاق واسه اش افتاده که منم بیخبرم واسه اش دعا کنید به هر آدمی که فکر میکنید خدا جلوش نه نمیتونه بگه بگید که واسه اش دعا کنه من که براش دعا کردم به همه ی اطرافیانم هم گفتم آخه خیلی جوونه داشته برای پزشکی میخونده پ.ن: ای خدا تو رو به بزرگی و جلالت قسم شفاش بده الهی آمین
ای 20 سالگی ای لحظه ی شگفت ای که دیگر بازگشتی نخواهی داشت این لحظه ی عظیم بر تو مبارک امروز 20ساله شدم یه دختر 20 ساله که شمع 19 سالگی رو فوت کرد و پا به دنیای جدیدی گذاشت دنیایی پر از ترس و دلهره از مسئولیت ها و انتظارات بیجا... در هر صورت20 سالگی من مبارک! عمر من مرگی است نامش زندگانی روزها به امید آمدنت زیر پنجره صبر به انتظارایستادم ولی دست تقدیر حکایتی دیگر داشت حکایت یک حقیقت وآن حقیقت کوچ تو بود حقیقتی که هیچوقت فکرش را نمی کردم نه دلم باور این داغ رادیگر نداشت کجای این دنیا.!.!.!.! هستم...... نیستم......... خودم نمیدانم همه ی ماهی ها بودند و دیدند که من چگونه مردم تمام شدم در آن دریاچه ی کذایی و تو هم انگار یخی که تو چشمات بود نمیگذاشت منو ببینی و گذاشتی در نهایت غربت بمیرم نمیبخشمت.............! پ.ن:نه عاشق شدم و نه یاد فرهاد افتادم فقط دلم خواست اینو اینجا بنویسم همین پ.ن:یه مدت مریض بودم شرمنده ی همتون هیچ کدوم از وبای بلاگفا باز نمیشن سلام من را به روزهای تعللت برسان! سلام بچه ها ميخواستم واسه اين آپ يه شعر زيبا از كيوان بزارم اما ترجيح دادم يه چيزي كه تو دلم هست رو بنويسم ديشب يه جايي عروسي تقريبا خوش گذشت اما يه چيزي اعصاب منو به هم ريخت از اول مجلس يه آقاي حتي چند بار كه جام رو عوض كردم بازم پيدام كرد هر طرف رو نگاه ميكردم اونو ميديدم خيلي عصباني شده بودم تا انكه آخر مجلس شد وديدم يه زن خوشگل و ظريف اومد دستش رو گرفت با هم تانگو رقصيدن اين مرد عوضي چشم چرون يه لحظه از همه ي مرد ها بدم اومد بيچاره زنش با چه عشقي نميدونستم چيكار كنم بهت زده بودم كه ديدم آقا تو دور آخر رقص به سن اشاره كرد كه بيا برقصيم درسته كه اونجا همه با هم ميرقصيدن اما... دلم ميخواست خر خره اش رو بجوم با اون چشم هاي سبز مسخره اش(جسارت نباشه به چشم رنگي ها خلاصه اينكه عروسي رو براي لحظاتي برام به عزا تبديل كرد اما بعد با تكنيك هاي موفقيتي استاد حلت تونستم خودمو كنترل كنم اما خداييش عجب آدم هايي پيدا ميشن من اگه شوهرم اين شكلي باشه ميكشمش پ.ن:من اين مدت با اينكه خيلي درگير بودم (بيماري خيلي خيلي ناجور شوهر خواهرم .يبماري دختر خواهرم.كلاس هاي دانشگاه.كنفرانس هاي مختلف.رفتن ماماني و بابا به كربلا) دستمو واسه آپ كردن بسته بود اما ميومدم و به وبلاگاتون سر ميزدم نميتونستم نظر بدم اون كد پايين نظر خواهي نميومد و شكل ضربدر بود هنوزم هست شما ميدونيد بايد چيكار كنم؟ پ.ن:فقط برای بچه های بلاگفا اینطوریه چرا؟ مداد آبی روشنایی صبح و دوستان بلاگفا من نمیتونم واستون نظر بدم اگه میشه بگید چطوری درست میشه. پ.ن:اين روزها كه فرصت ديوانگي كم است بگذار باز هم به تو برگردم بگذار... بگذريم..... سلام بچه ها ببخشيد يه مدت به وباي نازتون سر نزدم آخه كامپيوترم (فارسي را پاس بداريم )رايانه ام مليض شده بود از كافي نت هم خوشم نميومد كه برم همتون به بزرگواريتون ببخشيد خيلي ماهيد به خدا. من تو اين پست مي خوام در مورد يه دوست صحبت كنم يه دوستي كه تازه باهاش آشنا شدم (قبل معده درد رايانه ام) شكلك خنده تصور شود!!!! يه دوستي كه منو به فكر فرو برد در مورد ویولت عزیز. ويولت يه زن از جنس من از جنس تو اما روحش با خيلي از ما ها فرق داره طبيعتش زمين تا آسمون با ما فاصله داره من احساس ميكنم خدا واسه اين زمينه ي آشنايي منو ويولت رو فراهم كرد تا من خجالت بكشم از خودم از كارهام از رفتارم از اينكه به عنوان يه موجود به اصطلاح زنده و سالم هستم وجود دارم ولي زندگي نميكنم اين ويولت خانمي كه در موردش ميگم ام اس داره و تقريبا كارهاي روزانه اش رو با سختي انجام ميده اما اينقدر روحيش مثبته اينقدر از رفتن به وبلاگش انرژي مثبت ميگيرم كه حد نداره همين افكار باعث شد تا من به فكر بيفتم برم تو سايت اسپيشال اين سايت مخصوص افرادي كه بيماري خاصي دارن و راه اندازش هم يه فرد معلوله و حالا از صدقه سر اين سايت من خيلي دوستاي مشابه ويولت پيدا كردم مدير سايت تو يه پيغامي نوشته بود :هدف من از راه اندازي اين سايت كمك به تقويت روح و... فرد بيمار و خواسته بود كه اين جور افراد رو حمايت كنيم اما من اينجا ميخوام بگم من احساس ميكنم كه خودم به وجود اين دوستان احتياج دارم به آدم هايي مثل ويولت مثل ماندانا نسيم و خيلي هاي ديگه به خدا من جلوي ويولت خيلي كم آوردم از اينكه ديدم اين آدم با اين مشكل جسمي اينقدر پا برجاست در عوض من ميخواستم با شنيدن خبر ازدواج دروغين فرهاد خودم رو بكشم خاك تو سر من با اين طرز فكر محدودم وبلاگ ويولت يكي از معدود ويلاگ هايي بود كه من آرشيوش رو هم خوندم (وبلاگ هاي دوستان رو معمولا تا آخرين پستي كه مونده و آرشيو نشده ميخونم) توصيه ميكنم شما هم به وبلاگش سر بزنيد پ.ن:از هفته ي ديگه كلاس هام شروع ميشه شايد كمتر بيام نت(نيست الان هميشه وصلم!) پ.ن:هميشه بايد از يكي بخورم اين سري هم از كسي كه اصلا انتظارش رو نداشتم(قضيه همون اعتماد زودي بود كه تو پست قبلي گفته بودم) واسم دعا كنيد خيلي اين چند روزه به هم ريختم .
![]()
![]()
روی خوش طعم غرورت را ببوس...
لجبازی های من هم سلام بلند بلند می رساند
وعده دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی!!!
دعوت بوديم
بود كه خيره ام شده بود و نگام ميكرد![]()
![]()
![]()
سرم داشت سوت ميكشيد![]()
زن داشت و باز... ![]()
باهاش ميرقصيد ![]()
![]()

)![]()
![]()
![]()
![]()
!!!!!!!
| Design By : Night Skin |


